تبليغاتX
شب تار
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها--خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

شب را گريستیم سحر را گريستيم
ما گام گام راه سفر را گريستيم

وقتي كه ميزد ند سپيدار باغ را
ما يك بيك صداي تبر را گريستيم

دست و دهان بسته به فرياد آمديم
يعني تمام خون جگر را گريستيم

در سرزمين حادثه و داربست شعر
روز و شب سياه هنر را گريستيم

بر آستان آتش و خاكستر مراد
آيينه دار و آيينه گر را گريستيم

باري ز مرگ و مير چو فارغ شديم ما
ده و ديار خاك به سر را گريستيم

مضمون گريه كم نشد از دور و پيش ما
هرچند كه بلا و بتر را گريستيم

+ نوشته شده در  3 Aug 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

سپاس ای روزگاران جدايی
سپاس ای درد و اندوه نهفته

سپاس ای آرزو های طلايی
شما ای غنچه های نا شکفته

سپاس ای رنج کمبود محبت
تو ای راز به کس هرگز نگفته

سپاس ای راه بی پايان کوشش
سپاس ای دل که در خونی و آتش

سپاس ای انتظار و بيقراری
سپاس ای بردباری بردباری

شما بر جسم شعرم جان دميديد
شما زايندهْ رزم و اميديد

نميدانم زخوشبختی آرام
چه شعری بشکفد ؟ بگذار اين را
بگويد شاعر آزاد فردا

سرود عصرما - فرياد درد است
خروش خشم و غوغای نبرد است

و بانگ آرزومندی انسان
سپاس ای عصر دشوار شگوفان

+ نوشته شده در  3 Aug 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

آسمان خاليست، خالی، روشنانش را که برد؟
تاج ماهش، سينه ريز کهکشانش را که برد؟
گيسوان شب پريشان است چون آشفتگان
موی بند نيلی پولک نشانش را که برد؟
از کمانگير شهابش کس نمی بيند نشان
تير هايش را که بشکست و کمانش را که برد؟
باغبان تنهاست، تنها، گرد او جز خار نيست
بيد مشکش را، گلش را، ارغوانش را که برد؟
آن چنار دير سال آزرده از بيهوده گيست
آشيان مرغکان نغمه خوانش را که برد؟
جويبار از لذت همبستری سرشار نيست
پيچ و تاب نرم سيماب روانش را که برد؟
پيش از ين ها زمين را آسمان سبز بود
نيست اينک جز سياهی، آسمانش را که برد؟

 

+ نوشته شده در  26 Jul 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

مردم از درد و نمي آيي به بالينم هنوز
مرگ خود ميبينم و رويت نمي بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم كه مي گريد به بالينم هنوز
آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت
غم نمي گردد جدا از جان مسكينم هنوز
روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
گر چه سر تا پاي من مشت غباري بيش نيست
در هوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز
سيمگون شد موي و غفلت همچنان بر جاي ماند
صبحدم خنديد و من در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحي دوست پندارم رهي
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بينم هنوز

+ نوشته شده در  26 Jul 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
ز سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم ؟
نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بیهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم
نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر
در این جام لبانم، باده مرد افكنی دارم
چرا بیهوده می كوشی كه بگریزی ز آغوشم
از این سوزنده تر هرگز نخواهی یافت آغوشی
نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنویسند نامت را
به سنگ تیره گوری، شب غمناك خاموشی
بیا دنیا نمی ارزد باین پرهیز و این دوری
فدای لحظه ای شادی كن این رؤیای هستی را
لبت را بر لبم بگذار كز این ساغر پر می
چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشی بیمار می سوزی
دروغ است این اگر، پس آن دو چشم رازگویت را
چرا هر لحظه بر چشم من دیوانه می دوزی

+ نوشته شده در  26 Jul 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

آمــــد نفس صبـح و سـلامت نـــرسانیــــد

بــوی تــــو بیاورد و پیــــامت نـــرسانیــد

یــا تــو به دم صیح و ســــلامــی نسپردی

یا صحبـــدم از رشک ســـلامت نــرسانید

مـــن نامه نوشتم بـــه کبــوتـــر بسپـــردم

چــه سود کــه بختم ســوی بامت نرسانیــد

بـــاد آمــد و بگسست هــوا را ره ابـــــــر

بـــویی زره غــالیه قامت نــرسانیــــــــــد

بـــر باد و سپــردم دل و جان تا به تو آرد

زیـــن هــردو نــدانم کدامت نر سانیـــــــد

عمریست که چون خاک جگرتشنهء عشقم

وایام به مــن جرعهء جــامت نــــرسـانیــد

خاقــانی از این طالع خود کام چه جـویــی

کـــو چاشنی کام به کـــــامت نـــــرسـانیـد

 

+ نوشته شده در  25 Jul 2009ساعت 2 PM  توسط فراموش شده   | 

از چشم تو چون اشک سفر کردم و رفتم
افسانه ی هجران تو سر کردم و رفتم
در شام غم انگيز وداع از صدف چشم
دامان ترا غرق گهر کردم و رفتم
چون باد بر آشفتم و گل های چمن را
با ياد رخت زير و زبر کردم و رفتم
ای ساحل اميد ، پی وصل تو چون موج
در بحر غمت سينه سپر کردم و رفتم
چون شمع ببالين خيالت شب خود را
با سوز دل و اشک سحر کردم و رفتم
چون مرغ شباهنگ همه خلق جهان را
از راز دل خويش خبر کردم و رفتم
چون شمع حديث غم دل گفتم و خفتم
پيراهنی از اشک به بر کردم و رفتم

+ نوشته شده در  25 Jul 2009ساعت 2 PM  توسط فراموش شده   | 

از ناز چه می خندی ، بر ديده که می گريد ؟
اين ديده زمانی نيز خنديده ، که می گريد
چون ديده ترا سر مست ، از باده اغياری
در خون خود از غيرت ، غلطيده که مي گريد
تنها نه از اين مردم ، صد روی و ريا ديده
از مردمک خود هم ، بد ديده که می گريد
لب نيک و بد دنيا ، نا خوانده که می خندد
چشم آخر هر کاری پاييده که می گريد
صد داغ نهان دارد ، اين سينه که می خندد
صد گونه بلا ديدست اين ديده که می گريد

+ نوشته شده در  25 Jul 2009ساعت 2 PM  توسط فراموش شده   | 

 

راه دور است و پر از خار بيا برگرديم

 سايه مان مانده به ديوار بيا برگرديم

 هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

 گريه ام را تو به ياد آر بيا برگرديم

 

+ نوشته شده در  16 Jul 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

تو ز اشتباه  روزي  قدمي  به  خانه‌ام  نه            كه رسددلي به كامي چوكني تواشتباهي

 امروز   امير    در    ميخانه      تويي    تو            فرياد رس نالة مستانه تويي تو

مرغ    دل   ما  را  كه   به كس رام نگردد            آرام توئي دام توئي دانه توئي تو

 آن  غل   كه   ز   زنجير   سر زلف نهادند            بر پاي دل عاقل و ديوانه توئي تو

 آن   راز   نهاني   كه   به  صد دفتر دانش            بسيارازاوگفته شدافسانه توئي تو

در  كعبه  و  ميخانه  بگشتيم  بسي   ما            ديديم كه دركعبه وبتخانه  توئي  تو

 ز گرميهاي دوشين تو امشب ياد مي‌كردم            سپندآسازجا مي‌‌جستم وفرياد مي‌كردم

 هرگز   از   ياد   نبردم    من   مدهوش ترا            تو نه آني كه توان كرد فراموش ترا

 هيچ سنگين دل بي‌رحم به غير از تو نبود            كه سرود غم من در دل او كار نكرد

دو شينه  كجا  رفتي  و مهمان كه بودي؟            دل بي‌تو به جان بود تو جانان كه بودي؟

 گر  مهر  تو  بيرون  رود  از  سينه    مردم            در شهر كسي را به كسي كينه نماند

 شكايت  از  تو  جفا جو كجا برم؟ چه كنم؟            تو دادرس تو ستمگر مرا كه داد دهد؟

 بلبل  از  گل نكشيد آنچه كشيدم ز تو من            گل به بلبل نكند آنچه تو با من كردي

 به چه مشغول كنم ديده و دل را؟ كه مدام          دل ترا مي‌طلبد، ديده ترا مي‌جويد

 باز     بر   خاك  درت   روي    نياز    آوردم            آن دلي را كه شكستي به تو باز آوردم

 خوش آنكه درهمه روي زمين توباشي ومن        به جزمن وتو نباشدهمين توباشي ومن

 طبيب من توئي  اما  مرا بيمار مي‌خواهي         دواي من توئي اما مرا رنجور مي‌داري

 چو من هلاك  شوم  از طبيب  شهر بپرس        كه مرگ كشت مراياتو بي‌وفا گشتي؟

 حاشا كه  به  كس  شكايتي  از  تو   كنم            يا   شكوة    بي‌نهايتي  از تو كنم
با  هيچ ‌كس  آشنائيم   غير    تو   نيست          پيش  تو  مگر  شكايتي از تو كنم

 

+ نوشته شده در  16 Jul 2009ساعت 12 PM  توسط فراموش شده   | 

چو سايه  بي ‌خود  اگر  در پي تو مي‌افتم            ز من مبين كه مرا هيچ اختياري نيست

 كي  رفته‌اي  ز  دل  كه   تمنّا   كنم    ترا            كي بوده‌اي نهفته كه پيدا كنم ترا

 با صد   هزار   جلوه  برون   آمدي  كه من            با صد  هزار  ديده  تماشا كنم  ترا

 در  ازل  خوب   سرشتند   ملايك   گل  تو           ليك از اين حيف كه كردند ز آهن دل تو

 به ازاين نمي‌توان شد كه نصيب شد زاوّل           گنه و جنايت از من  كرم و  عنايت از تو

 شمع مجلس گرتو باشي ازهوا پروانه بارد          ورگل گلشن تو باشي از زمين بلبل برويد

 اگر  چه  رفتي  و  كشتي  ز  دوريت ما را            بيا كه  جز  تو  نخواهيم  خون بها  يا  را

 يا  به  حالت يا به حيلت يا به زاري يا به زر            عاقبت اندر دل سخت تو راهي مي‌كنم

 داني كه دلدارم  توئي  دانم  خريدارم توئي          يارم توئي يادم توئي شادي از اين شيدائيم

 جان خوش است امّانمي‌خواهم‌كه‌جان‌گويم         ترا خواهم از جان خوشتري باشد كه آن گويم ترا

 هر چند  بينمت  به  تو  ميلم  فزون   شود          آب حياتي از تو كسي سير چون شود؟

 ز دو ديده ريختنم خون كه نظر كني نكردی          به ره تو خاك گشتم كه گذركني نكردي

 در دلم مهر كسي  خانه  نكرده است ، بيا          خانه خالي است نگه داشته‌ام جاي ترا

 خوش آن زمان  كه  يكي بود خانة من و تو                 نبود راه جدايي ميانة من و تو

 گفته بودم  چو  بيائي  غم  دل  با تو  بگويم           چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيائي

 

+ نوشته شده در  16 Jul 2009ساعت 11 AM  توسط فراموش شده   |